کد خبر: 12326
A
گزارش" دیده بان ایران" از جمعه شب بارانیِ حوالی استامبول؛

عقربه ها؛ ساعت 9:30 شب را نشان میدهند و خیابان های منتهی به ساختمان مخروبه پلاسکو همچنان پر تردد است. مردم هنوز هم برای دیدن فاجعه ی که یک روز قبل در بغل گوششان اتفاق افتاده با وسیله یا با پای پیاده در این هوای سرد سعی می کنند هر طوری شده خودشان را به چهار راه اسلامبول برسانند.

دیده بان ایران: عقربه ها؛ ساعت 9:30 شب را نشان میدهند و خیابان های منتهی به ساختمان مخروبه پلاسکو همچنان پر تردد است. مردم هنوز هم برای دیدن فاجعه ی که یک روز قبل در بغل گوششان اتفاق افتاده با وسیله یا با پای پیاده در این هوای سرد سعی می کنند هر طوری شده خودشان را به چهار راه اسلامبول برسانند.

شاید آنها هنوز هم باور نمی کنند، فیلم هایی که طی 24 ساعت گذشته از صداوسیما و یا شبکه های اجتماعی دیده اند واقعی باشد. مردم فکر می کنند که این ریزش آوار سکانسی از یک فیلم هالیوودی است که در تهران ، پایتخت کشورشان به تصویر کشیده شده و پس از کات دادن کارگردان دوباره همه چیز به حالت اولیه خودش برمی گردد.

جمعی از مردم در خیابان لاله زار تجمع کرده‌اند و در حال تماشای عبور و مرور وسایل امدادی به محوطه پلاسکو هستند. به ماموری که در انتهای خیابان لاله زار ایستاده نزدیک می شوم و میگویم خبرنگارم. . .  ماسکش را از روی صورتش کنار میزند و میگوید امکان ندارد! دستور داریم به هیچ خبرنگاری اجازه ورود ندهیم. تا می آیم سوال بعدی را از او بپرسم بر میگردد و به دو جوانی که قصد داشتند آرام و بی سر و صدا از پیاده رو وارد خیابان اصلی و محل آوار شوند با صدای بلند فریاد می کشد: مگه با شما نیستم!! سرتو انداختی پایین داری کجا میری!! یکی از آن دو نفر با دلخوری نزدیکش می شود و می گوید: حالا مگه چی شده داد میزنی!؟ و برمیگردند. . . 

دوباره از مامور می خواهم اجازه دهد برای تهیه گزارش وارد محوطه آوار برداری شوم. اما باز هم با صورتی خسته می گوید: « بخدا همین الان خبرنگار صداوسیما رو هم برگردوندم. . .»

به سمت خیابان نوفل‌لوشاتو منتهی به خیابان فردوسی حرکت می کنم ماموران آنجا را هم حصارکشی کرده‌اند و سربازان مانع تردد افراد می‌شوند. برخی از مردمی که در این هوای سرد آنجا حضور داشتند می گفتند میخواهیم کمک کنیم. یکی از سربازها به شوخی می گوید: شماره تو بده خبری شد بهت زنگ میزنم. . .

اما مامور دیگری که در آنجا حضور داشت به سرباز نگاه تندی می کند و می گوید: بفرمایید قربان همه نیروهای کمکی امدادی آماده‌باش هستند و نیازی به حضور شما نیست، بفرمایید لطفا" تجمع نکنید. . .

به مامور میگویم خبرنگار هستم! نگاهی میکند و می گوید کارت. . اما منتظر پاسخم نمی ماند و میگوید فقط می توانی تا چهار راه اسلامبول بروی و حق گذشتن از حصار و نزدیک شدن به آوار را نداری وگرنه کارتت را ضبط می کنم.

ساعت حدود 10:30 شب است و حالا دیگر دود سفید و بوی بد پلاستیک و پلاستیک سوخته شده به شکل آزار دهنده ای در هوا پیچیده است.

یکی از ساختمان های چهار راه اسلامبول محل استراحت امداد گران و آتش نشان هاست. ماموران برخی اوقات به آنجا می آیند تا کمی استراحت کنند. اعضای ستاد بحران و چند خبرنگار دیگر هم حضور دارند. به یکی از اعضای ستاد بحران نزدیک می شوم و میگویم: به نظر شما امشب خبری از آتش نشان های مفقود شده می شود. سرش را تکان می دهد و در حالیکه نای حرف زدن ندارد می گوید: ایشالا. . .

در همین لحظه مامور آتش نشان دیگری که از پشت حصار به سمت ما می آمد رو به یکی از همین افراد کرد و گفت: هنوز هیچی پیدا نکردیم. دود کم بود آتش هم اضافه شد. . .

به سمتش می روم و میگویم: خسته نباشی به نظرتون خطری پاساژ کویتی ها رو تهدید نمیکنه؟! مامور آتش نشانی که حالا روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده بود گفت: ما از دادستانی دستور تخریب داریم. اگر خودمان خراب نکنیم آنها سرمان خراب می شوند. . .

چند لحظه بعد سروصدای یک مرد جوان در هوا می پیچد که با صدای بلند فریاد می زند: می‌خوام برم تو ببینیم چه خبره!!؟ پسر عموم دو ساعت قبل به من زنگ زد گفت من زیر آوارم. . .

اما سرباز همچنان ممانعت می کند و میگوید اگر خبری شد به شما اطلاع می دهیم. اما مرد جوان همچنان اصرار دارد خودش برود و آوار پلاسکو را از نزدیک تماشا کند و دنبال پسرعمویش بگردد. . .

نزدیکش می شوم و سوال می کنم: مطمعنی؟! نگاه می کند و می گوید: چی؟ 

اینکه پسرعموت بهت زنگ زده؛ آخه الان دقیقن بیشتر از 36 ساعتِ که ساختمان فرو ریخته! 

مرد جوان که خودش را علی معرفی کرد گفت: بله که مطمعنم. من به مامور قبل هم همین را گفتم که اجازه داد تا اینجا بیایم. . .

کمی بعد یکی از ماموران آتش نشانی جلوتر می آید و میگوید اگر گمشده ای داری باید بری بهارستان. اونجا مشخصاتش رو بده بهتون خبرمیدن. . 

علی روی زمین می نشیند؛  به مامور آتش نشانی می گویم: راست میگه؟! مامور هم سریع پاسخ داد: نه! نمی دونم!! منم از ظهر تو تلگرام چند بار دیدم که نوشته بودند مامورای ما داخل موتورخانه گیر کرده اند و عکس فرستاده اند. ولی باور کن اینا هم شایعه است. اونا اگه سالم باشند اول به ما خبر میدند. در ثانی اصلا گوشی همراه شون ندارند. . .

 

حالا ساعت 11 و 15 دقیقه شب است و همچنان تنها چیزی که از محل ساختمان پلاسکو باقی ماند دود و غلیظی است که امان ماموران را بریده و باعث شده تا عملیات امداد با کندی پیش برود.

یکی از ماموران به سمتم می آید و میگوید باید به عقب برگردم. می گویم خبرنگارم اما در پاسخم می گوید که دستور داریم به غیر از خبرنگار صدا وسیما تمامی خبرنگاران را از محل حادثه دور کنیم. برای حفظ جان خودتان. . و در این لحظه چند خبرنگار دیگر را می بینم که در حال بحث کردن با مامور می شوند. . .

مجبور می شوم به عقب برگردم. مردم همچنان در حال راضی کردن مامور ها برای وارد شدن به محل آوار هستند. یکی از همین افراد حاضر در محل، سوار  بر ترک موتور با مامور صحبت می کند می گوید:

من از تهرانپارس با موتور اومدم، نمی‌شه بریم تو؟ اما مامور حوصله ندارد و رویش را برمی‌گرداند.

مرد و زن جوانی با یکی از مامورها بحث می‌کنند و با صدای بلند می گویند چرا نمی‌گذارید بریم تو. همه چیزمان آنجاست. . .

اما مامور می گوید من ماموریت دارم به اَحدی اجازه وارد شدن ندهم.

و کمی بعد جمعیت تازه‌نفس از راه می‌رسند و همان سوال‌ و جواب‌های تکرای!!

اما در شرق پلاسکو یعنی در خیابان جمهوری، تقاطع سعدی، جمعیت بیشتر است. اغلب خانوادگی آمده‌اند حتی با کودک خردسال. . 

میخواهد برود داخل تا عکس بگیرد. از او می پرسم برق نیست، هوا هم پر از دود و خطرناک است، با این کودک خردسال نمی ترسی اتفاقی بیفتد؟ 

همانطور که به انتهای خیابان خیره شده و انگار به دنبال راه فراری است جواب میدهد: حالا که اومدم.  . .

از مامور می پرسم روز خیلی سختی را پشت سر گذاشته ای! میگوید باز خوبه شبکه خبر پخش زنده داره اگه نداشت که الان اینجا قلقله بود. . .

در همین لحظه دو نفر از افرادی که از یافت آباد خودشان را به آنجا رسانده اند می گویند: گفتیم از نزدیک بیایم ببینیم!! شبکه خبر که حال نمیده. .  .

می پرسم: از نزدیک چه چیزی را ببینید؟

می گوید: ببینیم تونستن این آهن‌ها رو بیرون بکشن. سخته، مگه می‌شه.!

دوستش می‌گوید: مرد حسابی بهت قول میدم تا آخر هفته هم نمی تونن اینجا رو تخلیه کنند.

اما مرد مسن دیگری که از سرما به خودش پیچیده می گوید: بدبختی مردم مگه تماشا داره؟!

مامور نگاهی به پیرمرد می کند و می گوید: این آقا یکی از کاسبان پلاسکو بود که از صبح اینجاست. .  بخدا بدختی مردم تماشا نداره. . . سلفی با خرابه به چه دردی میخوره . . 

به پیرمرد نزدیک می شوم. خودش را «محمود» معرفی کرد و گفت که طبقه سوم خیاطی داشتم، شب عیدی، همه پس اندازم رو دادم پارچه خریدم . تازه یه کُت دوز هم اضافه کرده بودم با یه چرخ خیاطی تازه. . .  همه زندگیم سوخت. . منم سوختم!!

پرسیدم بیمه چی پدر جان بیمه بودی؟!  گفت نه! بودم ولی تمدیدش نکردم تو خرج کرایه مغازه هم مونده بودم. . از 8 سالگی پادو خیاطی بودم و دوباره باید مثه روز اول . . .

ساعت حالا 15 دقیقه بامداد روز شنبه را نشان میدهد. .  و من زیر مجسمه فردوسی زیر بارانی که بوی کُنده های نیمه سوخته را می دهند به ترافیکی خیره شده ام که مردمانش، هر چند وقت یک بار حوادث تلخی را تجربه می کنند که دیگر برایشان شبیه اکران فیلم های سینمایی شده است  . . ساعت 30 دقیقه بامداد روز شنبه است و من همچنان چشم به تلگرام؛ با انتشار هر خبرِ زنده بودن آتش نشان ها خوشحال و با تکذیبشان زیر آوار می مانم. اینجا میدان فردوسی حوالی ساختمان پلاسکویی که دیگر نیست. هوا گُرگ و میش است. . .

گزارش: یغمافشخامی

 

کانال رسمی دیدبان ایران در تلگرام

اخبار مرتبط

ارسال نظر