کد خبر: 54611
A

اول تیرماه ۱۳۷۸ بود که اعلام شد مهره اصلی عامل قتل های زنجیره ای با واجبی خودکشی کرده است: سعدی امامی. شانزده سال از آنروزها گذشته اما هنوز این ماجرا برایم مبهم است. همه چیز این اتفاق رمزآلود بود حتی نام این فرد نیز حالتی رازگونه داشت. من خبرنگار سرویس قضایی روزنامه سلام بودم. بعد از انتشار خبر مرگ سعید امامی و دفن او، شایعات زیادی درست شد.

به گزارش دیده بان ایران؛ عذرا فراهانی خبرنگار روزنامه سلام در  یادداشتی نوشت: می گفتند این ماجرا ساختگی است و این نیروی خودسر امنیتی همچنان زنده است. روزی به دفتر موسوی خوئینی ها مدیرمسئول سلام رفتم و گفتم حاج آقا همه جا شایع است که مرگ سعید امامی دروغ است و این مزاری که به نام اوست ساختگی است، شما خبر صحیحی در این مورد دارید؟ ایشان خندید و گفت من باید خبر داشته باشم؟ یا تو که خبرنگاری و جست و جوگر. همین جرقه کافی بود تا تصمیم بگیرم همه فکر و ذکرم را صرف این ماجرا کنم. با ماشین و عکاس روزنامه آقای جعفری راهی بهشت زهرا شدیم.

شماره قطعه را می دانستم اما ردیف و شماره قبر را نه. دور آن قطعه چند بار دور زدیم. تابستان بود و در آن صلات ظهر، هیچ کس سر قبرها نبود، جز یک قبر که چند سرباز با چند دسته گل پژمرده شده کنارش بودند. یک شیشه گلاب خریدم به عکاس مان گفتم من می روم حواس سربازها را پرت می کنم و تو از قبری که این ها مراقبت می کنند عکس بگیر. گلاب به دست و با چهره ای محزون به سربازها نزدیک شدم و کنار یک قبر دیگر نشستم.

شروع به شستن آن قبر کردم انگار که قبر یکی از نزدیکان من است. بعد از چند دقیقه از سربازها پرسیدم شما در این گرمای تابستان این جا چه می کنید؟ یکی شان گفت چه بگویم! ما شبانه روز باید از این قبر مراقبت کنیم. گفتم این قبر کیست. گفت قبر فرد مهمی است، شما هم بهتر است بروید و از این سوالات نپرسید. با یک چشم با سربازها حرف می زدم و با چشم دیگر دورتر را می پاییدم که عکاس ما پاورچین پاورچین نزدیک می شد که عکس بهتری از آن قبر بگیرد. روی قبر را با موزاییک های یک و نیم مترمربعی پوشانده بودند و اسمی معلوم نبود. از سربازها جدا شدم و به سمت ماشین برگشتم.

عکاس مان که از سوی دیگر رفته بود خوشحال و خندان آمد و گفت تمام شد، عکسی را که می خواستی گرفتم، برویم. ما عکس خوبی از آن قبر گرفته بودیم. قرار بود این عکس همراه گزارش من در صفحه اول روزنامه سلام چاپ شود اما در لحظه آخر آقای موسوی خوئینی ها تصمیم گرفت عکس را از صفحه بردارد. استدلال ایشان این بود که اگر این قبر متعلق به کسی دیگر باشد او را تحریک خواهندکرد که علیه سلام شکایت کند و این کار به ریسکش نمی ارزد. چون واقعیت این بود که روی قبر چیزی نوشته نشده بود و چند سنگ روی آن گذاشته بودند.

مقصد دومم خانه سعید امامی بود. همان روز با عکاس و ماشین روزنامه سمت پاسداران حرکت کردیم. خاطرم نیست که آدرس خانه او را از چه کسی گرفتم اما به یاد دارم که در میان نگارستان ها یا مهستان های پاسداران دنبال آدرسی بودیم. فکر کردم کوچه ای که خانه امامی در آن است حتما باید شلوغ باشد یا لااقل ماموری جلوی آن ایستاده باشد. بنابراین با این نشانه کوچه ای را پیدا کردیم. راننده و عکاس را سر کوچه گوش به زنگ گذاشتم و وارد کوچه شدم. رفتم جلوی آن آپارتمان و زنگ را به صدا درآوردم. کودکی آیفون را برداشت. گفتم منزل آقای سعید امامی؟ کودک پرسید شما؟

گفتم اگر مادرت خانه است بگو با او کاری دارم، پشت آیفون بیاید. کودک مستاصل مانده بود. می شنیدم که کسی راهنمایی اش می کند که بگوید کسی خانه نیست که کسی راهنمایی اش می کند که بگوید کسی خانه نیست و اشتباه آمده اید. تلاش می کردم قانع شان کنم که با من حرف بزنند. یک هو دیدم از ماشینی که در کوچه پارک شده بود یک آقای کت و شلوارپوش پیاده شد و به سمت من آمد. نزدیک که شد گفت خانم در این خانه با کسی کار دارید؟ گفتم نه! کارم را انجام دادم و تمام شد. مرد لباس شخصی دست بردار نبود و گفت من در همین مجتمع زندگی می کنم، کارتان را بگویید، شما را راهنمایی می کنم. چند قدم عقب رفتم و گفتم آقا من کارم را انجام دادم و می خواهم بروم.

این جا لحنش عوض شد و گفت: کدام زنگ را زدی؟ دنبال چی هستی؟ چه اطلاعاتی گرفتی؟ در حالی که دور شدم گفتم من دنبال اطلاعات گرفتن نبودم. قدم هایم را تند کردم و به سر کوچه رسیدم آن جا پریدم داخل ماشین و فقط به راننده گفتم تا می توانی از این جا دور شو. راننده روزنامه آن روز با آرتیست بازی خیابان پاسداران را طی کرد. با این همه احساس ما این بود که یک ماشین ما را تعقیب می کند.

چند روز بعد باخبر شدیم که قرار است مراسم ختمی برای سعید امامی در مسجد حجت ابن الحسن در سه راه ضرابخانه برگزار شود. قرار شد من باری تهیه گزارش بروم. هنگام حرکت از روزنامه آقای محسن میردامادی که آن روز در روزنامه بود گفت خانم فراهانی! همسر من دوست دارد با شما به ختم سعید امامی بیاید او را هم ببرید. بعد به شوخی اضافه کرد هر اتفاقی هم که افتاد پای خودش! با خانم مجردی راهی مسجد شدیم. داخل مسجد در قسمت زنانه فضای عجیبی بود. چند نفر از بچه های روزنامه نگار نیز آمده بودند؛ از جمله مریم عطایی از صبح امروز.

خوب یادم است که وقتی ژیلا بنی یعقوب متوجه من شد، چشمانش برقی زد و می خواست بیاید سمتم، خداخدا می کردم که این کار را نکند. او لحظه ای بعد متوجه شد و در جای خودش ماند. بستگان سعید امامی از جمله خواهر و همسرش مشغول عزاداری بودند. من از زیر چادر ضبطم را روشن کردم تا صحبت های سخنران و اتفاقات را ضبط کنم. همه اش نگران بودم که مبادا دکمه ضبطم کار نکند. دقایقی بعد فضا عوض شد. چند خانم چادری در مسجد راه می رفتند و انگار همه را می شناختند. حتی از بعضی می پرسیدند که نسبت شان با مرحوم چیست. من سریع چادرم را در صورتم کشیدم انگار که مشغول عزاداری ام.

خانم مجردی که کنار من بود متوجه به هم ریختگی اوضاع نشده بود. به من گفت بیا برویم به همسرش تسلیت بگوییم و اگر شد چند سوال هم برای روزنامه بپرسیم! گفتم فضا اصلا مناسب نیست و به جای این کارها بهتر است زودتر از این جا برویم، قبل از این که بیرون مان کنند بلند شدم و به سمت در رفتم. احساس می کردم کسی دارد پشت من می آید و در صف خروج حس کردم یک خانم تلاش دارد بازرسی بدنی ام کند. با این همه آرامشم را از دست ندادم و از مسجد بیرون آمدم. بیرون متوجه شدم که خانم مجردی از مسجد خارج نشده است.

کمی صبر کردم، نگران شدم. از جلوی مسجد به آقای میردامادی تلفن کردم و گفتم من از مسجد بیرون آمدم اما همسر شما داخل مانده و من باید زودتر به روزنامه بیایم و گزارشم را بنویسم. ایشان گفت ایرادی ندارد شما سریع بیا روزنامه، ایشان خودش بر می گردد. به روزنامه برگشتم و مشغول نوشتن گزارشم شدم. نیم ساعتی بعد متوجه شدم آقای میردامادی به سمت میز من می آید: خانم فراهانی! همسر مرا بازداشت کرده اند، باید برویم و مشکل او را حل کنیم.

من با تعجب پرسیدم: من هم باید بیایم؟ میردامادی ادامه داد: بله! هاج و واج از پشت میز بلند شدم و همراه ایشان راه افتادم. سوار ماشین که شدیم با خودم فکرهای عجیب و غریب کردم. گفتم خب! خانم مجردی که خبرنگار نبوده! من خبرنگار بودم و ضبط صوت داشته ام، حتما شرط آزادی او تحویل دادن من است و آقای میردامادی هم می خواهد چنین بکند! در راه موبایل آقای میردامادی مرتب در حال زنگ خوردن بود. یکی از تماس ها از دفتر وزیر کشور بود، دیگری از دفتر رئیس جمهور. با خودم فکر می کردم اگر امروز مرا بگیرند خانواده من هیچ آشنایی در دولت ندارند که با آن ها تماس بگیرند.

با این فکرها بود که مسیر خیابان فلسطین محل روزنامه سلام تا مسجد محل ختم طی شد اما همه افکار من باطل بود. ساعتی بعد خانم مجردی را آزاد کردند. علت بازداشت این بود که از ایشان پرسیده بودند شما چه نسبتی با آن مرحوم دارید که به ختم آمده اید، ایشان هم با صداقت گفته بود من به عنوان یک شهروند به این جا آمده ام و آن ها هم مشکوک شده بودند و بازداشت انجام شده بود. برای آقای میردامادی و همسرش افکار منفی ای را که در سرم بود، تعریف کردم و خندیدیم. من همچنان باور نکرده بودم که در آن قبر سعید امامی خوابیده باشد. با خودم فکر کردم اگر خانواده و می دانند که زنده است پس نباید خیلی سر آن قبر بروند و یا اگر بروند، واکنش های شان طبیعی نخواهدبود.

بنابراین تصمیم گرفتم هر جمعه ساعت شش تا نُه صبح به بهشت زهرا بروم و در نزدیکی قبر سعید امامی سر یکی از قبرها بنشینم و همه چیز را زیر نظر بگیرم. تا چهار هفته این کار را می کردم. خانواده او به محل می آمدند. اول پدرش با یک عده مامور می آمد و فاتحه می خواند و گریه می کرد. کمی دیرتر همسرش می آمد. او خیلی اشک می ریخت. مطمئن شدم که این اشک ها ساختگی نیست. گزارش های من از ماجرای مرگ سعید امامی در دو هفته اول تیرماه ۷۸ در سلام منتشر شد اما ادامه نیافت؛ زیرا روزنامه در هفدهم تیرماه ۷۸ توقیف شد.

 

کانال رسمی دیدبان ایران در تلگرام

اخبار مرتبط

ارسال نظر