بالای سر هر قبر، کودکی ایستاده. آب آوردهاند. با دستهای کوچک، با آستینهای خیس و کودکانه آواز آب را میخوانند: «سو...سو...سو...». گورستان در ظهر تابستان تب کرده و زیر سایه گورکنها، کودکان ایستادهاند به تماشا. آن طرف سیاهپوشان داغدار جنازه بر دوش، آه میکشند و این طرف بچههای کوچک کوله بر دوش دبههای آب را.