روزی که خون جلوی چشم همه مردان را گرفته بود ریحانه به عنوان یک زن مجبور شد جای خونبها برود تا تمام شود این خونریزی مردانه و غیرعاقلانه. او عروس خون بس است... به قول خودش یک خونبها. با صدای لرزان و چشمی گریان از رنج و دردی میگوید که با گذشت سالها هنوز هم گلویش را میفشارد: «من از شهرم فرار کردم با افسردگی شدید و همه بلاهایی که سرم آمد. من تهرانم اما ضربههایی که خوردم کابوس و همراه همیشگی من است. میخواهم حرف بزنم تا دختران دیگر رنج نکشند و قربانی نشوند. دختران ۹ ساله ۱۰ ساله ما را جای…