پس از ورود به حیاط مجتمع خانواده در بین آنهمه جمعیت و هیاهو اولین چیزی که توجه من را جلب کرد، حضور یک دختر نوجوان که از چهرهاش مشخص بود تقریبا ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر ندارد، بود که دقیقا در نزدیکی بوفه دادگاه با قد کوتاه و کیف کولهپشتی عروسکی ایستاده بود و پسری جوان با قدی نسبتا بلند و تهریش و یک پیراهن سفید بر تن در حدودا یکمتری این دختر جوان به او خیره شده بود و مدام داشت به مادرش که نزدیک او بود، میگفت این لقمه تو و خواهرت بود، تو من را بدبخت کردی؛ وگرنه من اصلا آدم ازدواجکردن نبودم.…