صدای هشدار پیامک که از گوشی گلبهار بلند شد، دو خواهر مثل فنر از جا پریدند و سمت اپن آشپزخانه رفتند. اسم محمد روی گوشی ظاهر شده بود، گوشی در دستان گلبهار بود اما دستانش شل شده و اشک در چشمان حلقه زده بود. خواهرش گوشی را کشید و پیامک را باز کرد. او با دهان نیمه باز و چشمان گرد نگاهش بین گوشی و صورت گلبهار میچرخید. گفت: «نوشته محمد پیش ماست و حالش خوب نیست.»