چندی قبل جوانی به نام حامد در حال قدم زدن در نزدیکی میدان سرو سعادت آباد بود و با خونسردی به سمت عابر بانک رفت. اما درست در همان لحظه که در عوالم خود غرق بود ۳ مرد که اتفاقاً ظاهر موجهی هم داشتند به سمتش آمدند و در چشم بر هم زدنی او را غافلگیر کرده و دستانش را از پشت بسته و به سمت دیگر پیاده رو کشاندند. حامد فریاد میزد و مقاومت میکرد: «من را کجا میبرید؟... ولم کنید... شما کی هستید؟... با من چه کار دارید؟» با سر و صدای این مرد اولین کسی که متوجه فریاد کمک خواهیاش شد خواهرش به نام سمانه…