اصلا" برای چه باید بنویسم؟!
در روزهای پایانی سال میتوان از آدمهایی نوشت که بزرگ بودند و دیگر در بین ما نیستند و در تاریخ قلبهای ما بزرگ و جاودانه خواهند ماند. مثل این میماند که در رفتن گوی سبقت را از هم ربوده باشند. از عمارتی که ماه پیش قلب تپنده بازار پوشاک و خانه امید هزاران خانوار بود و دیگر نیست. میتوان از سیل ویرانگر و سرمای سخت و گرد وغبار نفسگیر که قلمهای زیادی آنها را بینصیب نگذاشتند، نوشت که چنان خانه و کاشانه و دل هموطنانمان را تکاند که چیزی برای خانه تکانی اسفند ماه ندارند
دیده بان ایران- رویا مرادی: انسانها غیر از دم و بازدم تنفسی، دم و بازدم ذهنی وفکری هم دارند. به این صورت که همه ما آنی؛ از موضوعات و تصاویر اطرافمان پر میشویم و لحظهایی دیگر تهی، و دوباره به افکاری دیگر مشغول میشویم. البته در کمیت و کیفیت افکار تفاوتهایی وجود دارد. اما علیالقاعده هیچ کس از این قانون!! مستثنی نیست و به این ترتیب یک روز دیگر از عمرمان سپری میشود. اینها را گفتم که به انباشتگی ذهنی خودم بپردازم. ذهن من هم از همان دوران کودکی پر است از سرنخهایی برای تخیل کردن. حجم گسترده ای از کلمات و واژههایی که در آن انباشته شدهاند، پر از جملاتی که گزارش و مقالهام را شکل میدهند.
و حتی در تصویرسازی ذهنیام برای ارائه این جملات سخنرانیای ترتیب میدادم. سینه سپر کرده و با صدایی بلند و رسا و دبدبه و کبکبه فراوان برای جمع کثیری سخنرانی میکردم. بله، همه اینها در این کله کوچک و ذهن بدون مرز من اتفاق میافتاد. در یک تخیل چند دقیقهای از فرش به عرش میرسم و پس از پرسه زدن در ذهنم، جایی در پشت چشمانم و کمی نزدیک به پیشانیام اتفاق میافتد، با صدایی از عالم واقع باز بر روی فرش قرمز لاکی اتاقمان لمیده و به تکالیف مدرسه مشغول میشدم.
اما دریغ که کلمهای از این سیلاب بر روی کاغذ جاری شود. حالا هم که سه دهه از عمرم گذشته همانم که بودم و سیر و سلوکم تفاوت چندانی با آن دوران نکرده، جز در موضوع و ایدهپردازی و تنها تفاوت چشمگیر در این است که دیگر با صدای بلند فکر نمیکنم. چون بزرگ شدهام و اگر با خودم بلند بلند حرف بزنم دیگر کسی تحسینم نمیکند. برعکس میگویند دیوانه شده است. بیشک همه چون من در خیالبافی استاد هستند. اما امان از روزی که صحبت از نوشتن شود. دیگر از مهمانهای همیشگی، خبری نیست. کلمات را میگویم. برای مدتی، شاید چند روز دم و بازدم ذهنم متوقف میشود. با چشمان بهت زده به اطراف نگاه میکنم و بعد از آوردن کلی دلیل و برهان و تغییر صورت مسئله که اصلا چرا باید بنویسم و مگر من نویسندهام یا میخواهم نویسنده باشم؟ به دنبال این هستم که از این مسئولیت شانه خالی کنم. راه به جایی نمیبرم. احساس میکنم چیزی در سرم بزرگ و بزرگتر میشود. همان که گفتم در پشت پیشانیام قرار دارد متورم میشود و سیل کلمات هست که به دنبال راهی برای خروج از این محفظه میگردند. پس باید نظم و ترتیبی به این آشفتگیها بدهم. آرام آرام به تکاپوی یافتن موضوعی میافتم که مدتی پیش به آن فکر کرده بودم و آن را دستمایه نوشتن قرار میدهم. به یکباره انگار که اینبار از آن طرف بام افتاده باشم، سیل ایدههای جورواجور هست که چپ و راست به مغزم فشار میآورند و به کف سرم میرسند و دمای فضای داخل محفظه به نقطه جوش میرسد که از چی و از کی بنویسم. به نظرم به تمام اتفاقات چند ماه اخیر میتوان پرداخت. در روزهای پایانی سال میتوان از آدمهایی نوشت که بزرگ بودند و دیگر در بین ما نیستند و در تاریخ قلبهای ما بزرگ و جاودانه خواهند ماند. مثل این میماند که در رفتن گوی سبقت را از هم ربوده باشند. از عمارتی که ماه پیش قلب تپنده بازار پوشاک و خانه امید هزاران خانوار بود و دیگر نیست. میتوان از سیل ویرانگر و سرمای سخت و گرد وغبار نفسگیر که قلمهای زیادی آنها را بینصیب نگذاشتند، نوشت که چنان خانه و کاشانه و دل هموطنانمان را تکاند که چیزی برای خانه تکانی اسفند ماه ندارند. میتوان نوشت که اگر تاریخ به اشتباه تورق شود، تاریخ قلب و ذهن ما صفحهای را بهسهو یا بهعمد از قلم نمیاندازد.
رویا مرادی - عکاس