شهروند یا شهرنشین؟
سید احمد علوی، رئیس ستاد سمن ها و کمیته گردشگری شورای اسلامی شهر تهران در یادداشتی نوشت: تهران را همه ما میشناسیم؛ اما آیا همه ما آن را زندگی میکنیم؟ تهران برای بسیاری از ما مجموعهای از خیابانها، بزرگراهها، ساختمانها، ایستگاههای مترو، بوستانها، مراکز خرید و محلههایی است که هر روز از میانشان عبور میکنیم. صبح از خانه بیرون میآییم، در ترافیک میمانیم، به محل کار میرسیم، خرید میکنیم، فرزندانمان را به مدرسه میرسانیم و شب، خسته به خانه برمیگردیم. اما در میان این رفتوآمدهای بیپایان، یک پرسش مهم کمتر از خودمان میپرسیم: آیا ما فقط در تهران زندگی میکنیم یا در ساختن تهران نیز سهمی داریم؟
به گزارش سایت دیده بان ایران؛ تهران را همه ما میشناسیم؛ اما آیا همه ما آن را زندگی میکنیم؟
تهران برای بسیاری از ما مجموعهای از خیابانها، بزرگراهها، ساختمانها، ایستگاههای مترو، بوستانها، مراکز خرید و محلههایی است که هر روز از میانشان عبور میکنیم. صبح از خانه بیرون میآییم، در ترافیک میمانیم، به محل کار میرسیم، خرید میکنیم، فرزندانمان را به مدرسه میرسانیم و شب، خسته به خانه برمیگردیم.
اما در میان این رفتوآمدهای بیپایان، یک پرسش مهم کمتر از خودمان میپرسیم: آیا ما فقط در تهران زندگی میکنیم یا در ساختن تهران نیز سهمی داریم؟
این پرسش، مرز میان «شهرنشین» و «شهروند» است.
شهرنشین کسی است که در شهر سکونت دارد؛ اما شهروند کسی است که نسبت به سرنوشت شهر احساس تعلق، مسئولیت و حق مشارکت دارد. شهرنشین ممکن است از آلودگی هوا گلایه کند، اما شهروند علاوه بر مطالبه هوای پاک، درباره سهم خود در حفظ محیط زیست نیز فکر میکند. شهرنشین از ترافیک خسته میشود، اما شهروند میپرسد چگونه میتوان الگوی رفتوآمد و فرهنگ استفاده از شهر را اصلاح کرد. شهرنشین منتظر است مدیریت شهری همه مشکلات را حل کند؛ شهروند میداند که هیچ مدیریت شهری، بدون همراهی جامعه، قادر به اداره یک کلانشهر پیچیده نیست.
این تفاوت، شاید در ظاهر ساده باشد؛ اما آینده تهران تا حد زیادی به همین تفاوت وابسته است.
تهران امروز دیگر شهری نیست که بتوان مسائلش را فقط با ساختن یک بزرگراه، احداث یک بوستان، اجرای یک پروژه عمرانی یا افزایش ناوگان حملونقل عمومی حل کرد. اینها ضروریاند، اما کافی نیستند.
شهر، فقط کالبد نیست؛ شهر، رابطه است. رابطه میان انسان و انسان، انسان و محله، مردم و مدیریت شهری و در نهایت رابطه مردم با آیندهای که قرار است در آن زندگی کنند.
اگر این رابطه بر اعتماد، گفتوگو و مشارکت استوار نباشد، حتی بهترین پروژههای شهری نیز نمیتوانند بهتنهایی احساس رضایت و تعلق را در مردم ایجاد کنند.
امروز شهروند تهرانی بیش از گذشته درباره کیفیت زندگی خود حساس است. او فقط تعداد پروژههای افتتاحشده را نمیبیند؛ میخواهد بداند آیا محلهاش دیده میشود؟ آیا صدایش شنیده میشود؟ آیا وقتی مسئلهای را مطرح میکند، کسی آن را دنبال میکند؟ آیا میان شمال و جنوب، مرکز و پیرامون، برخوردار و کمبرخوردار، تفاوتی در کیفیت خدمات و فرصتها وجود دارد؟ و مهمتر از همه، آیا احساس میکند در شهری زندگی میکند که در تصمیمگیریهای آن سهمی دارد؟
اینجاست که مفهوم عدالت شهری از یک مفهوم اداری و بودجهای فراتر میرود.
ممکن است مدیری بگوید امکانات بهصورت عادلانه توزیع شده است؛ اما اگر شهروند چنین عدالتی را در زندگی روزمره خود احساس نکند، مسئله همچنان باقی است. عدالت، زمانی به سرمایه اجتماعی تبدیل میشود که مردم آن را ببینند، لمس کنند و باور کنند.
تهران بیش از آنکه به شهروندان بیتفاوت نیاز داشته باشد، به انسانهایی نیاز دارد که بگویند: «این شهر، شهر من است.»
این «من» البته به معنای مالکیت شخصی نیست؛ به معنای احساس تعلق است.
کسی که کوچه خود را متعلق به خود میداند، زباله را روی زمین نمیاندازد. کسی که پارک محله را بخشی از زندگی خود میداند، برای حفظ آن حساس است. کسی که سرنوشت محلهاش برایش اهمیت دارد، نسبت به آسیبهای اجتماعی، کودکان، سالمندان، افراد دارای معلولیت، کسبه، محیط زیست و امنیت محله بیتفاوت نمیماند.
شهروندی از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که مسئله شهر، دیگر «مسئله آنها» نیست و به «مسئله ما» تبدیل میشود. البته نباید از مردم انتظار مشارکت داشت، اما برای مشارکت آنان مسیر روشنی فراهم نکرد.
مشارکت واقعی با دعوت به یک جلسه و گرفتن چند عکس شکل نمیگیرد.
مشارکت زمانی معنا پیدا میکند که نظر مردم در شناخت مسئله، اولویتبندی، تصمیمگیری، اجرا و حتی ارزیابی عملکرد دیده شود. مردم باید بدانند نظرشان کجا شنیده شده، چه تصمیمی بر اساس آن گرفته شده و اگر پیشنهادشان پذیرفته نشده، چرا.
این همان نقطهای است که «حکمرانی شهری» از مدیریت روزمره شهر فاصله میگیرد و به یک رابطه انسانی تبدیل میشود.
شورای شهر، شهرداری، سمنها، تشکلهای مردمی، مساجد، گروههای فرهنگی و اجتماعی، دانشگاهها، کسبه، جوانان، زنان، سالمندان و همه گروههای اجتماعی، هر کدام بخشی از پازل تهراناند. هیچکدام به تنهایی تصویر کامل شهر را در اختیار ندارند.
یک شورای ۲۱ نفره، هر اندازه هم دلسوز و پرتلاش باشد، نمیتواند به همه کوچهها، محلهها، دغدغهها و ظرفیتهای پایتخت دسترسی مستقیم داشته باشد. برای همین، صدای مردم باید از مسیرهای واقعی و قابل اعتماد به نظام تصمیمگیری شهری برسد.
محله در این میان اهمیت ویژهای دارد.
تهران را نمیتوان فقط از پشت میزهای اداری شناخت. گاهی یک گفتوگوی ساده با کسبه یک خیابان، نشستن کنار سالمندان یک محله، شنیدن دغدغه مادران، صحبت با جوانان یا قدم زدن در یک محله قدیمی، اطلاعاتی به مدیر شهری میدهد که در هیچ گزارش رسمی پیدا نمیشود.
مدیریت شهری اگر میخواهد شهر را درست بفهمد، باید به شهر نزدیک شود. و مردم نیز اگر میخواهند شهر بهتر شود، باید از تماشاگر بودن فاصله بگیرند. این رابطه البته یکطرفه نیست.
نمیتوان از شهروند خواست مسئولیتپذیر باشد، اما صدایش شنیده نشود. نمیتوان از مردم مشارکت خواست، اما تصمیمها را پشت درهای بسته گرفت. نمیتوان از شهروند انتظار اعتماد داشت، اما درباره چرایی تصمیمها، هزینهها، اولویتها و نتایج عملکرد با او شفاف سخن نگفت.
اعتماد، محصول دستور نیست؛ محصول تجربه است.
شهروند زمانی اعتماد میکند که ببیند مطالبهاش شنیده میشود، تصمیمها توضیح داده میشوند، خطاها پذیرفته میشوند و مدیران شهری خود را در برابر مردم پاسخگو میدانند.
از سوی دیگر، شهروندی نیز بدون مسئولیت معنا ندارد.
نمیتوان همه مشکلات تهران را از مدیریت شهری مطالبه کرد و سهم خود را در حل مسئله نادیده گرفت. شهروندی یعنی در کنار حق، مسئولیت را نیز ببینیم؛ در کنار مطالبه، مشارکت کنیم؛ در کنار انتقاد، پیشنهاد بدهیم و در کنار انتظار از دیگران، از خودمان نیز بپرسیم: من برای بهتر شدن این شهر چه میتوانم انجام دهم؟
شاید یکی از مهمترین نیازهای تهران امروز، بازسازی همین احساس مسئولیت مشترک باشد.
تهران تابآور، فقط تهرانی نیست که پل و تونل و ایستگاه و مرکز بحران بیشتری دارد. تهران تابآور، شهری است که مردمش در روزهای سخت کنار یکدیگر میایستند؛ همدیگر را میشناسند، به یکدیگر اعتماد دارند و احساس میکنند سرنوشتشان به هم گره خورده است.
در چنین شهری، سرمایه اجتماعی از جنس آمار نیست؛ در رفتار مردم دیده میشود.
در کمک کردن به یک سالمند برای عبور از خیابان، در رعایت حق عابر پیاده، در حفظ فضای عمومی، در مشارکت داوطلبانه، در مطالبهگری مسئولانه، در کمک به همسایه، در حمایت از یک کسبوکار محلی و حتی در یک گفتوگوی محترمانه با مدیری که عملکردش مورد نقد است.
اینها شاید کوچک به نظر برسند، اما شهرهای بزرگ دقیقاً از همین رفتارهای کوچک ساخته میشوند.
من باور دارم تهران برای عبور از بسیاری از دشواریهای امروز خود، نیازمند یک تغییر نگاه است: مردم نباید صرفاً مخاطب مدیریت شهری باشند؛ باید شریک آن باشند.
این شراکت البته به معنای کنار گذاشتن مسئولیت مدیریت شهری نیست. برعکس؛ مدیریت شهری باید وظایف قانونی و اجرایی خود را با قدرت، شفافیت و پاسخگویی انجام دهد. اما در کنار آن، باید ظرفیت مردم را نیز به رسمیت بشناسد.
تهران سرمایهای بزرگتر از ساختمانها و بزرگراههایش دارد و آن، مردم تهراناند.
اگر این سرمایه را نادیده بگیریم، بخشی از توان حل مسائل شهر را از دست دادهایم.
اما اگر مردم را ببینیم، بشنویم و به آنان فرصت مشارکت واقعی بدهیم، شاید بتوانیم از تهران صرفاً بزرگ، به تهران انسانیتر برسیم.
در نهایت، پرسش من از شهروند تهرانی این نیست که «آیا از تهران راضی هستید؟»
پرسش عمیقتر این است:
آیا تهران را فقط جایی برای زندگی کردن میدانید، یا خود را در قبال آینده آن مسئول میدانید؟
شاید تفاوت میان شهرنشین و شهروند دقیقاً همینجا باشد.
شهرنشین میگوید: «این شهر باید برای من بهتر شود.»
اما شهروند میگوید: «من هم سهمی در بهتر شدن این شهر دارم» .
تهران زمانی تغییر خواهد کرد که این «من»های جدا از هم، به یک «ما» تبدیل شوند.
پس بیایید از محله خود شروع کنیم؛ یک مسئله را ببینیم، یک پیشنهاد بدهیم، یک مطالبه را مسئولانه پیگیری کنیم، صدای همسایهای را بشنویم و در جایی که میتوانیم، دست به کار شویم.
شاید تهران فردا را نه فقط مدیران و تصمیمهای بزرگ، بلکه همین انتخابهای کوچک ما بسازند.
تهران، پیش از آنکه یک کلانشهر باشد، خانه مشترک ماست. و خانهای که آیندهاش برای ما مهم باشد، فقط محل سکونت نیست؛ مسئولیتی مشترک است.
شهروند باشیم، نه فقط شهرنشین.