یک روز داشتیم از سهراه جمهوری بر میگشتیم از یک تاکسی خواستم که ما را برساند قبول نکرد گفتم میدانی که این آقای فریدون مشیری است، هم اینکه این را شنید گل از گلش شکفت و شروع به خواندن «بیتو مهتاب شبی» کرد و با اصرار ما را رساند و گفت حالا میروم پز میدهم که آقای مشیری را سوار کردهام و رساندهام در خانهاش.