جلوتر از ما راه میرود و ما تقریبا دنبالش میدویم، با موبایلش حرف میزند و از چند کوچه و پسکوچه میگذریم، نرسیده به توپخانه وارد مغازه سمفروشی کوچکی میشویم. مغازه تر و تمیز و شیک و نونوار است. مرد جوانی پشت میزش نشسته و قهوه را از دستگاه داخل فنجان میریزد. دوافروش به من میگوید جلوی در بایستم که مبادا ناقل باشم. صاحب مغازه نگاهم میکند و میگوید: نسخه داری؟ میگویم: نه! گفتن دارو نیست، برو اگه تونستی خودت پیدا کن، دکترش گفته نگم اون تجویز کرده... مرد میخندد و میگوید: همین دیگه! نمیتونن…